تبلیغات
تغییر مکان می دهیم... .. امروز از اون روزا بود از اون روزایی که هیچ وقت یادت نمیره از اون روزایی که تو یادت می مونه از اون روزایی که برات سرنوشت سازه از اون روزایی که میگه: * تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.* از اون روزای قشنگ از اون روزای ماندگار از اون روزایی که اگه ۱۰۰ سال هم بگذره یادم نمیره آخه امروز یه قولی دادم به خودم به اون به همه دنیا قول دادم تا آخر عمر تنهاش نذارم!! تا آخر آخرش!! ... .. پ.ن: دوست دارم!! دلم گرفته.. همین .. پ.ن: اونی که باید on بشه٬ نمیشه!! او فرشته ای بود از جنس خدا! با نقاب انسانی که می فهمید روح را دیری پیش او را فهمیدم پیراهنش بوی یاس می دهد صدایش بوی صداقت نگاهش بوی عشق شب که میشود با کوله باری از عشق٬ واژه٬ اشک میروم زیارت میروم زیارت فرشته ای از جنس خدا مجسمه اش را طواف میکنم اشک میریزم عاشقانه! و شعر مینویسم عارفانه! دست هایش را بو میکنم افکارش را ادراک نگاهش را اثبات می نویسم «او فرشته ای است از جنس خدا» می نویسم «دوستت دارم» اینبار اما احساس حقارت و پوچی دوستت دارم برابر او برابر اویی که فرشته ای است ! کاش بزرگتر از اینا بودم کاش همانند او بودم کاش فرشته ای بودم که در می آمدم در سجده فرشته ای از جنس خدا!! عشق یعنی مرگ مرگ یعنی عشق تو یعنی عشق عشق یعنی تو! این است توازن تو و مرگ..!! زندگی شاید سکوت در برابر سرنوشت است! به زبون دیگه خفه خون گرفتن مقابل نابرابری ها سختی ها پستی و بلندی ها انسان های سنگ دل اونایی که عذاب وجدان واسشون بی معنیه اونایی که احساس ندارن اونایی که آدمو یه جوری زمین میزنن که دیگه بلند نشه!! پ.ن: شاید کار ما این است ...سکوت!! تمام شد انگار.. ..ته کشیده ..هر کار میکنم یه قطره دیگه بیاد انگار نه انگار تشنه ام!! تشنه رهایی رهایی روح روحی مقدس ... .. پ.ن: تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام احساس میکنم مزاحمم ..شاید واقعا هستم ...کسی میدونه؟!! ... .. شاید زندگی اینبار بچه شده می خواد بازی کنه ...داره بازی میکنه اما نمیدونه این بازی کردن به چه قیمتی داره تموم میشه شاید به قیمت تباهی من شاید به قیمت تباهی همه شاید به قیمت فنا شدن عشق به قیمت مرگ فرهاد یا اشک ریختن شیرین سوختن مجنون ساختن لیلی فرهاد شدن شیرین شیرین شدن فرهاد و فراموش کردن شادی آشنایی با غم!! و خسته شدن از دنیا ... .. پ.ن: من بازی رو شروع نمیکنم که همه خسته بشن پ.ن: شاید این قانونه... ... می دونم دوسم نداره اما بازم سکوت می کنم فقط نگاه می کنم هیچ اعتراضی نمیکنم شاید ناراحت بشه فقط میدونم که دوسش دارم تا اون نره منم نمیرم هر کاریه هم بکنه بازم دیوانه وار می خوامش!! عشق به این میگن اگه عاشق بشه براش آستینم بالا می زنم اما بازم دوسش دارم همین مهمه!! ... .. پ.ن: نمیدونم...شاید سکوت قشنگ ترین کاره شایدم باید برم تا خاطره هامون دست نخورده بمونه.. تا احساسم همینی که هست بمونه تا دوست داشتنم با دلخوری قاطی نشه ...نمیدونم! .. دیگه بسه دروغ دیگه بسه سرود همه می دونن که منو چشم بسته فروخت!! ... پ.ن:خدا کنه بازی نباشه.. فقط همینو از خدا می خوام ... .. نه مرده ام ..نه زنده ... ..
